مقدمه همان سلام است
سيگارتو خاموش كن دستت را مي سوزونه
سلام.اين روزنوشتي براي افتتاح وبلاگ من است. من هم مي خواهم همون حرفهاي شما را بزنم ولي به روشي كه شايد اين جوونهاي تنبل ايروني را كمي مشتاق كنم. نمي خواهم بند فلسفه را آب بدم. مي خواهم همون جوري كه با خودم واگويه مي كنم با اونها حرف بزنم. البته باز هم اين دليلي نيست كه من راه علاج تنبلي ديگران را بيابم و بخواهم فلسفه را به اونها بخورانم. نه گفتم مي خواهم مثل خودشون، مثل خودمون همون جوري كه در تاكسي حرف مي زنيم، حرف بزنم. زبان روزمره اي كه محاوره اي است. همه با هم حرف مي زنيم.
من مي خواهم با تو حرف بزنم شايد هم نه با خودم. راستش من هميشه تلاش مي كنم تا با انرژي سر كلاسهام حاضر بشم. بعضي وقتها هم .................واقعا دانشجوهاي امروزي خيلي بي حال و بي رمقند، نه مي خواهند بدانند، نه مي خواهند كار كنند و نه مي خواهند حتي تخيل كنند. تخيل هم عالي است. تنها چيزي كه به وفور در بين اونها يافت مي شود شكايت از عالم و آدم است. هميشه از اين كه آينده اي نيست حرف مي زنند. من نمي دونم كه اين آينده را مگر عطاريها مي فروشند، لطفا يك سير آينده با حال به من بده. شايد هم اكستازي يك آينده خوب باشه. خواستي جوون مرگ شي يك امتحاني بكن.
غير از اين مورد، چاي سيگار كتاب براي من يك تجربه است، تجربه اي كه اميدوارم خوشايند باشد. من مي خواهم ببينم كه ميشه فلسفه را به زبان خودموني حرف زد و انديشيد. اگر نشد من اصراري ندارم. اين هم مثل بقيه تجربه هاي ديگه كه هميشه لذتشان بيشتر از سودشان بوده است. تجربه براي من خود زندگي است. زندگي كه تكراري و يكنواخت نباشد و با همه چيز و همه كس متفاوت باشد. اين تفاوت داشتن همان تجربه كردن جيزهايي است كه ديگران تجربه نكرده اند.
ولي چرا چاي سيگار و كتاب. خيلي ساده است. چاي بنوشيم، سيگاري بكشيم و كتابي بخوانيم. همين. من براي خواندن همين كارو مي كنم. شايد اگر عادات شما را داشتم بايستي مثلا مي گفتم سكوت و كتاب. يعني همه ساكت باشند تا من كتابم را بخوانم. شايد فرهنگ ، دانشجو سابقم كه الان با هم دوست هستيم، اگر مي خواست همين كار را بكند اسم كارش را مي گذاشت مثلا موسيقي، سيگار يا كتاب. يا سهيل كه خيلي انرژي دارد و عاشق فيلم است مي گفت فيلم، سيگار و كتاب. شايد هم تو بگويي هيچ كدام. سكوت يا خواب. بهرحال خودت بايد انتخاب كني. بقول ژان، ژان پل سارتر دوست داشتني، خودت بايد انتخاب كني كه بجنگي يا از مادرت مواظبت كني. قضيه اش را نمي دوني برو كتاب ژان پل سارتر كه مي نوشت بابك احمدي را بخوان. درباره بابك احمدي هم كه واقعا دوستش دارم بعدا بيشتر حرف مي زنيم.
چرا فلسفه؟ چرا بايد وقت خودم را صرف چيزي بكنم كه خيلي ها فكر مي كنند باعث مي شود تا هم دنيا را از دست بدهم و هم آخرت را. فلسفه خواندن مال كساني است كه آنقدر پول و وقت دارند كه بي خيال از همه چيز وقتشون را صرف خواندني بكنند كه نتيجه اش فقط شايد يك حظ دروني يا لذت دروني باشد كه فقط خودت احساس مي كني. تازه كساني هم كه يك عمر فلسفه خواندند يا مثل نيچه ديوانه شدند يا مثل ديگران زدند به جاده خاكي يا شعر و شاعري يا مثل همين استاد دوست داشتني خودم، دكتر حسين بشيريه، پشيمان شدند. بشيريه كه به نظرم از دست روزگار و فضاي ايران خسته شده بود در مصاحبه اي كه در هفته نامه دانشجويي اينجا و سپس در روزنامه شرق منتشر شد گفت: الان فكر ميكنم كه اين همه سال هگل خواندن به چه درد من خورد؟ و الان دانستن يا ندانستنش فرقي نميكند. شايد هم مسئله اين است كه اصلا علم و دانش مفيد به حال آدم باشد يا آدم برود دنبال زندگي؟ به قول گوته، جمله معروفي دارد كه ميگويد: "دوست عزيزم! دنياي تئوري ها دنياي تيره و تاري است. تنها درخت سرسبز زندگي است كه زيباست". استاد دلم شكست. من براي آني سرگردان و حيران شدم. ولي مي دانم كه شما اگر هم بخواهيد دل كندن از فكر كردن و انديشيدن ممكن نيست. اين راهي است كه ما در آن پرتاب شده ايم. زندگي طي مي شود بدون خواندن يا بدون حرف زدن. شايد سكوت سرشار از زيبايي باشد. اما نه سكوت زيادي خفه كننده است. چيزي بگو.
تفكر با من و تو متولد شده است. فكر كردن به اين كه من كي هستم، تو كي هستي و ما كي هستيم دلمشغولي همه انسانها بوده است. كياناز ، دخترم، وقتي كه تازه با كامپيوتر، يا همان يارانه نه ببخشيد رايانه ايروني، آشنا شده بود و چند تا بازي رايانه اي ياد گرفته بود و هنوز سه سال بيشتر نداشت بدو بدو آمد بغلم و گفت بابا من فكر مي كنم كه ما همه مثل آنهايي كه در رايانه اند بازيچه كس ديگري هستيم كه به ما ميگه اين كارا را بكنيم. چه زود كياناز به مهمترين مساله بشري رسيده بود و جوابش هم چه ساختارگرايانه يا همان جبرگرايي متداول بود. راستي ما در كامپيوتري بزرگتري قرار داريم كه با يك كليك آن ديگري كه نمي دونيم كي هست به اين طرف و آن طرف مي رويم. يا نه ما كارگزاي هستيم كه با عقلانيت كامل خود و جهانش را اداره مي كند. جهان عين همان چيزي است كه من مي بينم يا نه جهان ممكن است چيز ديگري باشد و من آن را در ذهن خودم با توجه به امكانات زيستي كه دارم بازسازي مي كنم. زيست شناسان مي گويند كه سگها همه چيز را قرمز مي بينند. راستي اگر ما سگ بوديم با جهان كاملا قرمز چي كار مي كرديم. تاريخ ما را مي سازد يا ما تاريخ را: يا نه شايد بايد مثل ماركس بگوييم كه انسان تاريخ خود را مي سازد ولي نه آنگونه كه مي خواهد. بابا بي خيال بذار زندگيمون را بكنيم. دانستن يا ندانستن چه فرقي مي كند. راستش من نمي دوانم.
فقط مي دانم كه كياناز هم مثل بقيه آدمها درگير وجودش شده است. ما كي هستيم. اين سوالي است كه در ذهن همه ما هست. فقط بعضي ها مثل سقراط و افلاطون شايد انقدر بيكار بودند كه تمام وقتشون را گذاشتند تا ببينند ما كي هستيم. خيلي هاي ديگر هم همين كار را كردند. تنها مزيت يوناني ها در اين عرصه اين بوده است كه همه تاملاتشان را دسته بندي كرده اند و تلاش كردند تا راهي پيدا كنند. ولي مساله همان است كه بود. خود استاد كه كتاب لوياتان هابز را ترجمه كرده بهتر از من و شما مي دانند كه بخش اول كتاب هابز در باب انسان است. بخشهاي ديگر هم ادامه زندگي ما در اين جهان است. حالا چه جواب هابزي باشد كه ما موجودات شروري هستيم يا جواب جان لاكي كه نه ما لوح سفيديم يا جواب روسويي كه انسان آزاد آفريده شده است اما همه جا در بند است. يا كانت، هگل، نيچه ، هايدگر، ماركس، هابرماس، ويتگنشتاين، آرنت ، راولز يا هر نام ديگري. همه ما در يك چيز با اين آدمها شريك هستيم. من كي هستم، تو كي هستي، ما كي هستيم، اينجا كجاست، چي كار بايد بكنيم ، به چه چيزي بايد اميد داشته باشيم و مرگ چيه؟ بودن يا نبودن؛ يعني رفتن بدون بودن يا نه رفتن با بودن. اين فلسفه است. فلسفه چيزي غير از اينها نيست. فيلسوفان هم نه الاف اند و نه بيكار؛ فيلسوفان مثل راننده اي كه مشغول بكار است سرگرم كار خودش است يعني انديشيدن درباره خودش. و من و تو و ما همه لااقل در ترافيك سنگين تهران به اين مسائل فكر مي كنيم. هر چند كه ممكن است جوابي نبابيم يا جوابمان چنان رنگ ايدئولوژيك و جزم گرايانه اي پيدا كند كه حاضر باشيم براي اثبات آن خودمان يا ديگران را قرباني كنيم. هيتلر هم ديگران را قرباني كرد و هم خودش را. اسامه هم در حال قرباني كردن ديگراني است كه كافرشان مي نامد.
براي من فلسفه عين زندگي است. زندگي بدون فلسفه براي من و تو امكان ندارد. ما بقول هايدگر در اين دنيا پرتاب شده ايم و داريم درباره پرتاب شدگي يا فروافتادگي خودمان تامل مي كنيم. افتادني كه برخي گفته اند هبوط از جايي ديگري بوده است. راستي حوا، آدم را وسوسه كرد يا آدم حوا را. يا بقول آرنت اگر هابيل ، قابيل را مي كشت و به قتل مي رساند ما الان كي بوديم. شايد اگر اگوستين قديس گلابي دزدي را نچيده بود يا نيوتون بخت برگشته زير درختي سيب ننشسته بود من و تو الان داشتيم ... هيچي ولش كن...فكر خوبي نبود. حالا برو اولين چاي جوشيده ات را سر بكش. سيگار نكش مي گويند براي سلامتي زيانآور است. من اما..

