تبليغاتX
دیالوگ


سيمون وي: فريادي براي مبارزه با بنيادگرايي

 

 امروز با بی حوصلگی شروع به خواندن كتاب" نامه به يك كشيش"[‌أ] اثر سيمون وي كردم كه فورا به اشتياقي وافر مبدل شد. از خواندنش بسي لذت بردم و هيجان خواندن باري در من افزونتر شد. مقدمه استاد فرزانه مصطفي ملكيان كه به بررسي احوالات روحي و رواني سيمون وي و انديشه ها و آثار او پرداخته اند به قدر كافي گويا و خواندني است كه اميدوارم اهل كتاب خود را از مطالعه آن بي نصيب نگذارند. ايشان در اين مقدمه شرحي كوتاه ولي نسبتا جامع از ديدگاههاي سيمون وي ارائه كرده اند كه دليلي بر تكرار و بازگويي آن نمي بينم. مساله من آن بخشهايي از ديدگاههاي سيمون وي در كتاب نامه به يك كشيش است كه مي تواند از زاويه نقد سياسي و اجتماعي دوران ما جالب توجه باشد.

    بنيادگرايي و خشونت دو ويژگي انكارناپذير دوران تاريخي ما هستند كه سايه مخوف اشان را بر زندگي ما چنان گسترانده اند كه گويي ديگر راه علاجي نيست؛ غولهاي بدقواره بنيادگرايي از هر نوع در جنگ با يكديگرند و هزاران و شايد ميليونها انسان در جدال ميان اين نابكاران در حال نابودي هستند. تخم نفرت و كينه را در دل كودكانمان مي كارند و به ما مي آموزند كه جهان بي دشمن جهان آدمي نيست. در اين ميان سياستمداران حرفه اي نيز براي كسب و تمركز بيشتر قدرت به انواع حمايتهاي معنوي و مادي از تفكرات بنيادگرايانه مي پردازند تا بر آتش غيرسازيهايي بدمند كه نتيجه اش جنگ و ويراني است. تاريخ دوران ما مملو از خشونتهايي است كه جهان را براي ما سخت و ناگوار كرده است و نبودن را بهتر از بودنمان. بنيادگرايي از هر نوع حتي در شكل روش شناختي كه در مكتب اثباتي تجلي كرده است و مكتب فرانكفورتي ها به خوبي بدان اشاره كرده اند بر سه گزاره استوار شده اند:

 

v   حقيقت مسلم در كاملترين شكل اش در نزد من است؛

v   همه كسان و ايده هاي ديگر بر طريق ناصوابند و بويي از حقيقت نبرده اند؛

v  آن كسان و ايده ها را بايد به طريق صواب هدايت كرد و در صورت لزوم _ كه همواره هم بدان نياز مي شود- از خشونت واجبار استفاده كرد و آن كسان را بخاطر رستگاريي كه خودشان از آن غافلند به راه راست هدايت كرد.

اين تفكر بنيادگرايانه در علم باوري قرن نوزدهم هم وجود داشته و به تعبيري ريشه فاشيسم را مي توان در آن جست و جو كرد. رگه هايي قوي اي از آن را نيز مي توان در ماركسيسم غير ماركسي ماركس گويا خودش ماركسيست بودنش را انكار مي كرد- يافت كه نتيجه اش اردوگاههاي اجباري كار، سيبري سرد و خشن، دادگاه ، ترس و اعدام و اسارت بود. شوخي ميلان كوندار را بخاطر بياوريم. همين بس است.

   اما در زمانه ما نوع عجيب تري از بنيادگرايي رواج يافته است كه در تلازم با مذهب به معجوني خوفناك تر مبدل شده است. اين نوع بنيادگرايي با انگشت گذاشتن بر احساس يكتاپرستي مومنان آن را به ويراني همديگر دعوت مي كنند. كشتارهايي وحشتناك در افغانستان، عراق، سودان، الجزاير، فلسطين و .... همگي نتيجه بنيادگرايي هاي مذهبي از انواع گوناگونند كه ما را دعوت به قتل يكديگر مي كنند. همه انواع اين بنيادگرايان هم بر سه گزاره تاكيد مي كنند:

 

v   حقيقت ازلي و ابدي دين در نزد من است؛

v   همه فرقه هاي مذهبي ديگر ناصواب اند و باطل؛

v   و من به دليل تقرب به حقيقت وظيفه و رسالت دارم تا دنياي كفر و باطل را به راه راست هدايت كنم.

نتيجه جنگي است كه هر سوي آن خود را حقيقت مطلق مي داند و احساس مي كند كه خدا از او خواسته است تا كفر را ريشه كن كند.بنيادگرايي تعبيري براي توصيف چنين گرايشهايي است. تفكراتي كه بدون هر گونه شك و ترديد خود را تجسد مطلق حقيقت و ديگران را تجسد مطلق كفر و باطل مي دانند.

    سيمون وي زن عارف و مومني است كه هر چند به وجود حقيقت الهي باور دارد ولي اين حقيقت را نزد مذهب يا آييني واحد تماما در نزد كسي- نمي جويد و با تفسير و نقد مسيحيت و الهيات دوران خود تلاش مي كند تا سيمايي رئوف از خدا ارائه كند كه هر كس را به درگاه خود مي پذيرد و دليلي براي خشونت ورزي به بهانه خداپرستي نمي گذارد. سيمون وي در فقره اي از اين كتاب مي نويسد: شخصا، هرگز حتي يك سكه شش پني براي فعاليتي تبليغي نمي دهم. به نظر او هر چند مسيح گفت كه برويد و همه ملتها را تعليم دهيد و آنان را كه ايمان مي آورند تعميد دهيد ولي هرگز نگفت آنان را واداريد كه همه آنچه را كه اجدادشان مقدس تلقي مي كرده اند رها كنند. انديشه هاي سيمون وي درعين باور به مذهب و آييني كه بدان ايمان و باور دارد ولي در چنبره بنيادگرايي در نمي غلتد. او هر سه گزاره بنيادگرايي را به نقد مي كشد:

 

v  به نظر سيمون وي نور حقيقت الهي از يك پنجره نمي تابد بلكه منشوري است كه از زوايا و دريچه هاي متعدد و گوناگوني مي تابد. مشكل بنيادگرايي اين است كه فقط فكر مي كند نور از پنجره او مي تابد. فقره زيباي ذيل خود گوياست:

 

مثل اينكه از دو انسان، كه در دو اتاق تو در تو جاي دارند، و هر يك خورشيد را از پنجره خود مي بيند و ديوار همسايه اش با اشعه خورشيد روشن شده است. هر يك گمان كند كه فقط خودش خورشيد را مي بيند و همسايه اش فقط از بازتاب آن بهره مند است.

شايد اگر سيمون وي در زمان ما مي زيستد شكل خوفناك تري از بنيادگرايي را مي ديد؛ بنيادگراياني كه ديگر حتي قبول ندارند همسايه حتي بازتابي از نور را به خود مي بيند. بنيادگرايان دوران ما كل نور را در پنجره خود مي بينند. خواه ملا محمد طالبان باشد يا اسامه يا بوش. سيمون وي حتي نمي پذيرد كه حقيقت به طور كامل در مسيحيت متبلور شده است. او در همين كتاب دست به تبارشناسي مي زند كه نشان مي دهد هر چند مسيحيت در دوره خاصي ظهور كرده است ولي اصول مسيحيايي به قدمت انسان وجود داشته اند و زئوس يوناني هم دم مسيحيايي داشته است. به نظر او:  قديس يوحناي صليبي دين را به بازتاب هاي نقره تشبيه مي كند و حقيقت را به طلا. انواع سنت هاي ديني معتبر و اصيل بازتابهاي مختلف يك حقيقت واحد،و شايد به يك اندازه ارزشمند، اند. او بر اين باور است كه حقيقت مسيحيت عشق به خدا و ايمان به اوست. او از غير مسيحياني صحبت مي كند كه مومن اند و مسيحياني كه بر طبق الهيات مسيحي رفتار مي كنند ولي نامومنند. او در تعبير كنايه اميز مي نويسد:  مسيح همه كساني را كه به او مي گويند اي مسيح اي مسيح اي عيسي مسيح ، نجات نمي دهد. مسيح كساني را نجات مي دهد كه عشق به خدا در دل مي كارند و به هم نوع خويش محبت روا مي دارند. سيمون وي معتقد است كه بدون عمل به نظم الهياتي مسيح هم مي توان مومن بود. ولي نكته مهم براي ما در اينجا اين است كه هيچ كس نمي تواند و نبايد مدعي حقيقت كامل در نزد خويش باشد حتي اگر به حقيقت اعتقاد داشته باشد. داستان شبيه گفت و گوي موسي و شبان است. به همين سادگي.

 

v  از اين رو سيمون وي گزاره هاي بعدي بنيادگرايي را به نقد مي كشد. حال كه نمي توان حتي به لحاظ درون گفتمان ديني گفت كه حقيقت و ايمان كامل نزد من است نمي توان ديگران را به سادگي باطل فرض كرد و كمر به هدايت آنان بست. از همين روست كه ايمان مورد نظر توماس آكوئيني را به همان اندازه انديشه هاي هيتلر خفقان آور مي داند(124). نتيجه هر دو جنگ و خشونت بوده است. دادگاههاي تفتيش عقايد و آشويتس. سيمون وي به نتيجه فاجعه بار نگرش تماميت خواهانه به دين اشاره مي كند:

 

مسيحيت ، پس از بيست قرن، عمل به خارج از قلمرو نژاد سفيد رسوخ نكرده است..... در بحبوحه وحشيانه ترين ظلمها نابود شدند. شور و شوق تبليغي آفريقا، آسيا و اقيانوسيه را مسيحي نكرده بود بلكه اين نواحي را تحت استيلاي خشك، ظالمانه و مخرب نژاد سفيد اورده بود.

سيمون وي فريادي است كه گزاره هاي سه گانه بنياد گرايي را به چالش مي كشد و مومنان واقعي را كساني مي داند كه طريقت ايمان بجويند و بدانند كه بت پرستي واقعي و تمام عيار چيزي نيست جز آزمندي و ولع به متاع دنيا، شخص پرستي، نژاد پرستي و قوم پرستي و خود را قوم برگزيده دانستن. سيمون وي فريادي است براي اينكه خود را حقيقت كامل ندانيم و باور داشته باشيم كه انسانيت ما در تعهد به ديگري متبلور مي شود در احترام به ديگري با عقايد و باورهايش و اگر هم بر حقيقتي در نزد خودمان باور داريم راهش گفت و گو و ديالوگ است تا ديگري هم بتواند از حق اش براي بيان حقيقت اش برخودار باشد. سيمون وي فريادي است براي مبارزه با........

 

 

نآ



[‌أ] .سيمون وي، نامه به يك كشيش، ترجمه فروزان راسخي با مقدمه مصطفي ملكيان ( تهران: نشر نگاه معاصر ، 1382)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 22:39  توسط منصور انصاری  |